این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد
سلام دیروزها نه آنقدر در من ذوق
ورود به فضای مجازی بود و نه انگیزه ی آن ، بماند اینکه نه فرصتی داشتم و
نه مجالی به هر تقدیر این وبلاگ را نخست آقای شالبافان
دوست شاعرم ساخت و بعد از آن تا هم اکنون کامران عالیان عزیز اداره اش می کرد که از هر دوی این عزیزان به پاس زلال مهربانی و زحمتی که کشیده
اند تشکر می کنم وبعد از این با وبلاگ جدیدی خود در خدمت دوستان عزیز شاعرم هستم پس بزودی پذیرایتان هستم بایکی از تازه ترین غزل سروده هایم در وبلاگ اخم شکنجه گر با آدرس:
Dkpoem.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 18:21  توسط داوود رضا کاظمی
|
در بَرزخم این روز ها را در هوای تو
ای دست من در آرزوی دستهای تو
دیو است هر کس با من از غیر تو میگوید
هر کس نمیخواهد مرا در راستای تو
هر روز با طرح جدیدی جلوه میگیرد
پایان ندارد پیچ و تاب ماجرای تو
آشفته حالم می کند این جلوه ها گاهی
چندانکه می آید به گوش من صدای تو
ساحل کدامین سو ست بی شک غرق خواهد شد
دور از تو،اینجا کشتی بی ناخدای تو
حرفی ندارم هر چه میخواهی بگو ، ای خوب!
حکم آنچه می آید برون از سبز نای تو
+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0:16  توسط داوود رضا کاظمی
|
روزها روزه ی خندیدن و آسانی هاست
شب تهی از تپش و شور غزلخوانی هاست
پوچ و خالیست ، نگاهم به عبث می کاود
این چه قرنی است که از قحط فراوانی هاست
دل بی بام من از خاطر بم تلختر است
وارث آنهمه ویرانه و ویرانی هاست
...
باید از عقده ی سُهراب کشی شرمش باد
رستم اینگونه که در خواب زمستانی هاست
...
ای که گاهی و نه گاهی ، تو به یادم هستی
در دلم از تو و یاد تو چراغانی هاست
سفره ی عید من امسال پُراز عطر گل است
وه که با یاد تو ای خوب ! چه مهمانی هاست
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:35  توسط داوود رضا کاظمی
|
در این فضای طرب مرده شعر نابی کو ؟
دری به سمت افقهای آفتابی کو ؟
چه رفته است که از چشمه آب آلوده است
نخواستیم از این برکه ها سرابی کو؟
جز این تعارف لبخندهای مصنوعی
ندیده ایم ، ولی اخم بی نقابی کو؟
تو نیستی همه انگار سامری شده اند
هزار دعوی پیغمبری ... کتابی کو؟
هنوز پرسش تلخیست ، تلخ و تکراری
که راه چاره ... ولی جرئت جوابی کو؟
...
پرنده آمده ایم و پرنده میمیریم
میان این دو کمی آسمان آبی کو؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 2:4  توسط داوود رضا کاظمی
|
فضانورد بگو آسمان چه رنگ شده !؟
چگونه خنده این کهکشان قشنگ شده ؟
نگاه کن به زمین از دو کوچه بالاتر
به توپ آبی گردی که رنگ رنگ شده
... و فکر کن که چه کردیم با زمین همگی ؟
زمین خسته پُر از موزه های جنگ شده
دریغ و درد که این معبد سرود و سرور
چقدر ملتهب از نعره ی تفنگ شده
بگو که در همه آن سادگی سفر کرده
بگو که در همه آن سادگی پلنگ شده
بگو که واکنش ما به داستان حیات
فقط مسابقه ی عده ای زرنگ شده
هزار قوم و قبیله ، هزار و یک قبله
و بیشمار خدایان چوب و سنگ شده
چه سرنوشت عجیبی ، چه سرگذشت بدی
زمین دچار سقوطی بلا درنگ شده .
... وفکر کن که چه تنهاست ، ماهی کوچک
که بی گناه ترین طعمه نهنگ شده
چقدر این قفس بی ستاره دلگیر است
دلم برای تو ای آفتاب تنگ شده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:20  توسط داوود رضا کاظمی
|
به جرم اینکه هوای تو میزند به سرم
همیشه منتظر اتفاق تازه ترم
چه کرده ام ؟ که چنین بی شکیب و نا آرام
همیشه در تب و تابم هنوز در خطرم
کدام محکمه مجرم شناخت قلب مرا ؟
که از موارد این اتهام بی خبرم
برای کوچ ازین لحظه های تلخ و تهی است
که من دوباره به سوی تو عازم سَفرم
اگر هنوز مرا مومنانه می خواهی ؟
بیا ، از این همه تردید با خودت ببرم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 2:39  توسط داوود رضا کاظمی
|
در بَرزخم این روز ها را در هوای تو
ای دست من در آرزوی دستهای تو
دیو است هر کس با من از غیر تو میگوید
هر کس نمیخواهد مرا در راستای تو
هر روز با طرح جدیدی جلوه میگیرد
پایان ندارد پیچ و تاب ماجرای تو
آشفته حالم می کند این جلوه ها گاهی
چندانکه می آید به گوش من صدای تو
ساحل کدامین سو ست بی شک غرق خواهد شد
دور از تو،اینجا کشتی بی ناخدای تو
حرفی ندارم هر چه میخواهی بگو ، ای خوب!
حکم آنچه می آید برون از سبز نای تو
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 1:8  توسط داوود رضا کاظمی
|
ای دلارام ، ای اهورایی !
رمز الفاظ ، راز معنایی
هستی از ازل به جلوه گری
جلوه ی تا ابد تماشایی
چشمهایم هنوز حیرانند!
بسکه زیباست روح زیبایی
جز تو چیزی دراین معادله نیست
همه جا این تویی به تنهایی
هر زمان ، هر چه ، هر کجا ، هر چند ،
همچنین ، همچنان و هر جایی
ای تب عشق در وجود همه
در رگ و ریشه تار و پود همه
جاری لحظه های بی تردید
تپش واژه های بیم و امید
هر کجا ، هر چه سمت و سو دارد
با تو ای خوب گفتگو دارد
...
یاد تو شادی ی همیشه گی است
این همان رمز و راز زندگی است
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:49  توسط داوود رضا کاظمی
|
سلام ای آسمانی ای زمینی
بت من ! در کدامین سرزمینی ؟
چه دارد بغض پنهان در هوایت،
که مشعل دار داغی آتشینی؟
چه رازی مانده با هیهای چشمت ؟
که اینگونه جنون می آفرینی
گهی سرشار لطفی ، گاه قهری
پُر از ابهام همچون ... نقطه چینی
قدم بگذار در تنهایی من
که آشوب خیالت را ببینی
...
بمان با من مرا در خود نگهدار
اگر با بهترانی ، بهترینی .
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 6:1  توسط داوود رضا کاظمی
|
آمیزه ای از شک و ایمان و یقین بودم
آنشب که نا پیداترین مرد زمین بودم
باران و رقص نور ، باران و عطش در من
ناگاه با رنگین کمانی همنشین بودم
یک سمت یک رؤیای بی پایاب بال افشان
یک سمت من با بیقراری در کمین بودم
شوقی وزید و عطر لبخند تو جاری شد
انگار با این راز نامیرا عجین بودم
دست تو سمت مهربانی را نشان می داد
من سالها تنها به دنبال همین بودم
آرامشی در بیکران تا بیکران آبی
آرام من! آن لحظه دریایی ترین بودم
...
ای همزبان خستگیها ، رنجها،...ایکاش
من میهمان لحظه هایت بیش از این بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:40  توسط داوود رضا کاظمی
|